تبليغاتX
بهرام اردبیلی
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
در آرزوی گلويم

در آرزوی گلويم

 

به سوی آب ميروم


كمان ماه


در آرزوی گلويم


در آن دقيقه برج


قسم می خورم


عاشق چشمی نبوده ام.

 

 


+ بهرام اردبیلی
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
مثلث تنهائیم بهم می‌ریزد.

مثلث تنهائیم بهم می‌ریزد

۱


سوار


با خنجری از ابریشم


عاج؛ پیچیده بر ترمه‌ی برفی


شمشادی که بلند نیست؛ مطول است.



۲


بی‌گمان


 تو برای مداوای انزوای من


مر گ را باید در استوائی قاره‌ی آفتاب


که مشرق نوبنیادش را


از تکان کتف‌های گندمگون من


                          خواهد شناخت


از عزیمت خود شرمگین کنی.



۳


نه نه نه


تو تنها اقاقیای یادبود منی


که بخاطر مزار نروئیده‌ای



۴

تابوتی از مفرق


که در باران‌ها زنگ نمی‌زند و بر شانه‌ها


به سبکی‌ی ستاره‌ی روستازاده‌ست.


در فرصت این شمشاد


                          تشیع می‌شود


و با صفیر خاموش چشمی


مثلث تنهائیم بهم می‌ریزد.

 

+ بهرام اردبیلی
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
سی وسه چشم دارد


حرامي ي بازآمدن

اي مرگ آخرينم

عبور كن ا زشام غريبان دامنم

اي آذرخش نباتي

خميده بشكن

در خم نارنجي . 

- - - - - - - -

گاو زيبا!

چه كم بودی در اين دنيا

آماده برای تشنگی

و گل های سربی دمن

سامعه در صور

نشسته بر اين مرغزن

گاو زيبا!

چه كم بودی در اين دنيا 

- - - - - - - - -

 با شتاب پلك ميسوزان

در كوره های دقيانوس می گذرم

می گذرانم انبيا را

                         از ميدان ابوالهول

من آنم آری

كه پل به ديدن من

سی و سه چشم دارد

آبم

لاشه به بازو دارم  

 
+ بهرام اردبیلی
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
لوح

چند شعر از بهرام اردبیلی

 

 

لوح اول (به فيروز ناجي)  



هميشه رازي بزرگ

در بشقابي سپيد
به ما تعارف مي شود

جزيره
نگين در ياها
مرده اند جانوران بلو ط رنگ

و در مه و دو د كوهساران
تپه يي بر من معلوم است

رازي بزرگ
از دُم اين ماهي ي در آب
جدا مي شود

تمام عالميان بر من معلوم است
و رفتار نگين
كه همه ي معلومان را سبز مي كند و
در خود مي تند

آبها
راز بزرگ ما
و تو در گلوي آب
خفته مي ميري


لوح دوم (به علي بودات)


آتش ِكورسو_زن

در خيمه هاي بنفش
مي شود كه بگوئيم

سالها خاموش خواهيم بود
و به لبخندي خيره مي شويم

مي شودكه بگوييم
سنگهاي رنگ به باد داده

معناي ما را دارند
زنانگي آشكار ست

در قيامت ماه
و كبود گونه و بنفش
همچنان كه ما

پيرانه مي خنديم
ما را سنگسار مي كند
تنها توكبود مي شود

و ما
بي تو باز مي گرديم
به آخور خيمه


لوح چهارم (به هوشنگ چهار لنگي)



به آمد او در كدام است

سبز يا سايه
نور هاي قرمز
پايان گرفته اند

و معنا ندارد
طرح لبانش

مي رود آهسته و لرزان
به آب دادن گوسپندان

اما اين باد نام دارد و ازجنس ديگرست

رنگ ماتم اضحي

به آمدِ ما در چيست
به آمدِ او در كدام

كوتاه كنم اين مرگ
كه تا مژه برهم زدم
صاعقه بر او زد


لوح پنجم
(به حميد عرفان)



فراق بالي براي نشستن

اينگونه كه تو مي مردي
كركسي

نشسته بر لا شه ي همزاد
آيا اينگونه زيباست روز و شب

مي نشيني و جدا مي كني
ماه دلبخواه ؟

مي شناسمت
به باديه هاي خاموش

يادبودي اگر هست
دامن آب و آتشند

در بال فرشتگان
مي بينمت

اي نوباوه ي جنگلها
در باد
بي پروا
كه مي تركاند

بن هر چيزي را
كركس صحرا ها


لوح هفتم
(به مهري فروتن)



لاشخو راني كه
بر گهواره ها گمارده ايم

اژدهاي بي گردن
در سوزن رود مي پلكد

تمام جانوراني كه
از آب مي خشكند


به سايه ي ديواري
به خواب رفته اند
كودك

با قنداق پشت گلي
گاهواره
به قارچهاي مهلك مي نشيند

به خواب رفته اند
دايگان فرشتگان
در پر در ناها
به زمستاني

دور مي شود از گهواره
تا خواب در ناها را
بيا لايد


لوح نهم
(به بيژن الهي)


بر آمداز آتش سنگ


از عرياني ي باد و زمين
خاكستر پنهان


حلزوني از آهن فراهم ساخت
بي سرو دم
كه رخشان بود

 
به روزان دراز و كمش
وراي سپيديش را
چرخ نخورد


و به نز ديكترين فاصله
گم گشت يادگار

+ بهرام اردبیلی
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
بر خواب این ابریشم!

صبح خوانان

صبح خوانان
ذولفقار را فرود آر
بر خواب این ابریشم!
که از "اوفیلیا "
جز دهانی سرود خوان نمانده است

در آن دم که دست لرزان بر سینه داری
این منم که ارابه خروشان را از مه گذر داده ام

آواز روستائی است که شقیقه های اسب را گلگون کرده است
به هنگامی که آستین خونین تو
سنگ را از کف من می پراند!

با قلبی دیگر بیا
ای پشیمان
ای پشیمان!
تا زخم هایم را به تو باز نمایم
- من که، اینک!
از شیارهای تازیانه قوم تو
پیراهنی کبود به تن دارم -

ای که دست لرزان بر سینه نهاده ای


بنگر !
اینک منم که شب را سوار بر گاو زرد
به میدان می آورم.



***


شب چره

اکنون
خاموش ترین زبان‌ها را در کار دارم
با پرنده ای در ترک خویش
که هجاها را بیاد نمی‌آورد
می‌رانم


می رانم

از بهار چیزی به منقار ندارم
از شرم منتظران به کجا بگریزم

هر شب
همه شب
در تمامی سردابه های جهان
زنی که نام مرا به تلاوت نشسته است


ای آبروی اندوه من
سقوط مرا اینک! از ابر ها بیبن
- چونان باژگونه بلوطی
که بر چشم پرنده ئی-


بر کدامین رود بار می راندم
هر روز
همه روز
با مردی که در کنار من
مه صبحگاهی را پارو می کرد


در آواز خروسان
هر صبح
همه صبح
به کدامین تفرج می رفتم
با لبخنده ای از مادر
که به همراه می بردم


اینک شیهه اسب است که شب چره را مرصع می کند
و ترکه چوپانان
که مرا به فرود آمدن علامتی می دهد.

+ بهرام اردبیلی