
ذولفقار را فرود آر
بر خواب این ابریشم!
که از "اوفیلیا "
جز دهانی سرود خوان نمانده است
در آن دم که دست لرزان بر سینه داری
این منم که ارابه خروشان را از مه گذر داده ام
آواز روستائی است که شقیقه های اسب را گلگون کرده است
به هنگامی که آستین خونین تو
سنگ را از کف من می پراند!
با قلبی دیگر بیا
ای پشیمان
ای پشیمان!
تا زخم هایم را به تو باز نمایم
- من که، اینک!
از شیارهای تازیانه قوم تو
پیراهنی کبود به تن دارم -
ای که دست لرزان بر سینه نهاده ای
بنگر !
اینک منم که شب را سوار بر گاو زرد
به میدان می آورم.
***
شب چره
اکنون
خاموش ترین زبانها را در کار دارم
با پرنده ای در ترک خویش
که هجاها را بیاد نمیآورد
میرانم
می رانم
از بهار چیزی به منقار ندارم
از شرم منتظران به کجا بگریزم
هر شب
همه شب
در تمامی سردابه های جهان
زنی که نام مرا به تلاوت نشسته است
ای آبروی اندوه من
سقوط مرا اینک! از ابر ها بیبن
- چونان باژگونه بلوطی
که بر چشم پرنده ئی-
بر کدامین رود بار می راندم
هر روز
همه روز
با مردی که در کنار من
مه صبحگاهی را پارو می کرد
در آواز خروسان
هر صبح
همه صبح
به کدامین تفرج می رفتم
با لبخنده ای از مادر
که به همراه می بردم
اینک شیهه اسب است که شب چره را مرصع می کند
و ترکه چوپانان
که مرا به فرود آمدن علامتی می دهد.