
مثلث تنهائیم بهم میریزد
۱
سوار
با خنجری از ابریشم
عاج؛ پیچیده بر ترمهی برفی
شمشادی که بلند نیست؛ مطول است.
۲
بیگمان
تو برای مداوای انزوای من
مر گ را باید در استوائی قارهی آفتاب
که مشرق نوبنیادش را
از تکان کتفهای گندمگون من
خواهد شناخت
از عزیمت خود شرمگین کنی.
۳
نه نه نه
تو تنها اقاقیای یادبود منی
که بخاطر مزار نروئیدهای
۴
تابوتی از مفرق
که در بارانها زنگ نمیزند و بر شانهها
به سبکیی ستارهی روستازادهست.
در فرصت این شمشاد
تشیع میشود
و با صفیر خاموش چشمی
مثلث تنهائیم بهم میریزد.