تبليغاتX
بهرام اردبیلی
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
مثلث تنهائیم بهم می‌ریزد.

مثلث تنهائیم بهم می‌ریزد

۱


سوار


با خنجری از ابریشم


عاج؛ پیچیده بر ترمه‌ی برفی


شمشادی که بلند نیست؛ مطول است.



۲


بی‌گمان


 تو برای مداوای انزوای من


مر گ را باید در استوائی قاره‌ی آفتاب


که مشرق نوبنیادش را


از تکان کتف‌های گندمگون من


                          خواهد شناخت


از عزیمت خود شرمگین کنی.



۳


نه نه نه


تو تنها اقاقیای یادبود منی


که بخاطر مزار نروئیده‌ای



۴

تابوتی از مفرق


که در باران‌ها زنگ نمی‌زند و بر شانه‌ها


به سبکی‌ی ستاره‌ی روستازاده‌ست.


در فرصت این شمشاد


                          تشیع می‌شود


و با صفیر خاموش چشمی


مثلث تنهائیم بهم می‌ریزد.

 

+ بهرام اردبیلی